شنبه, 01 شهریور 1393

آخرین بروز رسانی: 10:43:36 AM GMT

صفحه‌ی کنونی: بلاگ‌ها امیر قادری یک روزنوشت پر ملات: به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن

یک روزنوشت پر ملات: به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن

فرستادن به ایمیل چاپ
+ 0
+ 0

سر صبح سه شنبه 14 دی 1389

دیروز بود و هر چه قدر با خودم گفتم شما در این باره نوشته‌اید و کامیار عکس‌هایش را گذاشته و این‌ها، باز دلم طاقت نیاورد که این جا ننویسم. دیروز تولد سرجولئونه خودمان بود. یکی از چند فیلمساز بزرگ تاریخ سینما. یکی از پنج تا؟ شش تا؟‌ هفت تا؟...

دوشنبه 13 دی 1389

امروز تولد محسن خان شرف‌الدین است. تبریک همه و این هم یک عکس حریص از طرف بچه‌های گروه:

شنبه 11 دی 1389

- مشکلی در سایت وجود دارد که برای بعضی‌ها باز نمی‌شود، یا نمی‌شود کامنت گذاشت یا هر چی. باید کمک کنید. (هر چند که آمار رو به رشدش ادامه دارد هاWink) این متن را وحید فرستاده:

«لطفا هر کی که نمی‌تونه سایت رو ببینه آی پی خودش رو از سایت زیر بگیره و برام بفرسته

whatismyip.com (به عنوان نمونه عددی مثل این 217.218.125.66

برای کنترل سایت می‌خوام

لطفا هر چه زودتر.»

به‌اش ای میل بزنید: vahid_ghaderi@yahoo.com

2- یادداشت‌ام امروز درباره کتاب هوشنگ گلمکانی در 24 چاپ شد. بخوانید که دوست‌اش دارم. فردا می‌گذارم‌اش روی سایت.

3- این هم عکس بعد از نمایش مستند آقای کیمیایی در خانه سینما:

سه شنبه 7 دی 1389

خب، کاش رضا ملکی هم بود که امشب نمایش امشب آقای کیمیایی در خانه سینما را می‌دید. بعد از چهار نمایش در جشنواره فجر و چند نمایش دانشگاهی (که موقع نوشتن خبر دیروز یادم رفته بود!) این اولین نمایش فیلم‌ام بود که دوست‌اش داشتم. که با این که دیر رسیدم و نیم ساعت آخرش وارد سالن شدم، دیدم جو این قدر شاهکار است. که به من دارد نیرو می‌‌دهد. برای اولین بار فیلم ثمر داده بود. کاش رضا بود و می‌دید که بعد از چهار سال وقت‌اش شده بود. که فضای سالن به قول همینگوی پاک و روشن بود. همین شد که وقتی خانم مجری پرسید به عنوان منتقد به فیلم‌تان چند ستاره می‌دهید، گغتم پنح ستاره، شاهکار. گفت حالا جدی. گفتم کاملا جدی. این تازه بخش مهم‌اش به خاطر همه تماشاگران محشری بود که بخشی‌اش بچه‌های این کافه بودید. خیلی خیلی به‌ام خوش گذشت رفقا. هیچ وقت در هیچ سالنی به اندازه امشب از تماشای فیلم و بودن در کنار تماشاگرانی که روی زمین هم نشسته بودند، لذت نبرده بودم. کیف کردم. پس حالا فیلم بعدی را داشته باشید که دیگر نه فقط من و رضا و علی، که یک کافه دارند می‌سازندش. لعنتی. چه خوب بود. خیلی خوب بود. یک شاهد زنده یک بار از نمایش کیل بیل برایم گفت در کن که او و تارانتینو اتفاقا کنار هم به تماشایش نشسته بودند. بعد کیو تی برای فیلم خودش دست می‌زده، سوت می‌کشیده، و با موسیقی‌اش ریتم می‌گرفته. یادم هست همان زمان ساختن آقای کیمیایی و وسط‌های تدوین‌اش، پرونده «اقیانوس پالپ فیکشن» را درآوردم در ماهنامه فیلم و تیتر مصاحبه‌ای را که وحید ترجمه کرده بود گذاشتم: با خودم خوشم. عوض‌اش می‌‌کنیم و می‌گذاریم: با خودمان خوش‌ایم. و این «ما» روز به روز دارد بهتر و بیش‌تر می‌شود. دارم می‌نویسم همین طور ها. عکس‌اش باشد برای فردا. چه فیلمی بسازیم ما. دعا بچه‌ها، دعا.

 

دوشنبه 6 دی 1389

این روزها بیچ بویز گوش کنید و اگر برف آمد فرانک سیناترا.

این کامنت علیرضا خوانساری را هم که گفتم دوست داشتم:

این جمعه و شنبه ی اخیر که بابتِ عفونتِ معده و بالا آوردنِ هر آنچیز ممکن در بدن تا مغز استخوان، یه 12 ساعتی رو از 10 تا 10 تو بیمارستان و بستری گذروندم، روزهای مهمی برای من بودن. واقعیتش انواع و اقسام آزمایشها و مکرراتِ ملال آورِ نوار قلب و رادیولوژی و... ظرفِ چند ساعت، برای منی که دیگه طرف قراردادِ بیمارستانها و صاحب کرسی هستم، چیز تازه و نکته داری نیست. بیش از حد تکراری و خسته کننده ست. اما این تجربه ی شنبه ی اخیر، دو نکته ی به وسعتِ کهکشان ارزشمند برای من داشت که کشفیاتِ تازه ای نبودن، اما آزمایشی شخصی و آزمونی مهم بودن برای دریافتِ یک تاییدیه بر ارزش و بزرگیِ چند چیز. همیشه می پرسیدم - و می پرسم - که انسانِ محکوم و مجبور به اقامت - اسارتِ تن در یک مکان(زندانی، بیمار و...)، در اون مدتِ - با هر میزان زمانی - پر از محدودیت و کسالت و بیداری و بیکاری، در ذهنش، این ذهنی که همه چیزِ یک انسان، همه ی شور، وجد، تنهایی و ماتم اش هست، چه می گذره؟ اگر می شد تصاویر ذهنش رو ثبت کرد، حاصل چه بود؟ این مدت رو در چه افکاری می گذروند؟ بجز آرزوی آزادی و سلامتی و اینکه "اگه آزاد بشم..."، "اگه سالم بشم...".

این تجربه ی اخیر برای من تنها اثباتی بود تا مطمئن بشم که توانش رو دارم که در بدترین موقعیت ها هم از جهانِ بیرون، تنها بخش های کوچکی رو به اجبار در ذهنم به همراه داشته باشم، و مابقی اش رو، بخش بزرگش رو مابین دنیایی که دوستش دارم، چیزهایی که مورد علاقه ام هستن، تقسیم کنم. بخش بزرگی از اون 12 ساعتِ زیر فشار رو در فکر به لحظات و سکانس به سکانسِ فیلمهای محبوب و گفته های چهره های محبوبم گذروندم و این چیزی ست که حالا بابتش حس رضایت دارم. از وایلدر و وایلر و مهرجویی و تارانتینو بگیر تا صبحانه در تیفانی و پرستارِ با او حرف بزن. کم هم نیاوردم، تا آخرش. این آزمونِ بزرگی بود برای من، که بتونم تحت بدترین موقعیتها، تسلیم نشم، سهم خودم از دنیای مطلوبم رو بگیرم و نیروی حاصله ش رو توی ذهنم، و انرژیِ متعاقبش رو در بدنم پخش کنم. می هراسم و می سوزم برای کسانی که در وقتِ گرفتاری در موقعیت های اینچنینی و سخت، آمادگیِ ذهنی و بسترسازیِ مناسبِ فکری اش رو ندارند. چه دوپینگ ها، چه اعتیادها و چه التیام هایی رو که از دست میدند. بیشتر از اونکه باید، از موقعیتِ سختی که درش هستند عذاب می کشند.

لحظاتِ نمای تارِ نقطه نظرِ متیو آمالریک در مکعب غواصی و پروانه رو به یاد میارم. تقریبا تا ته اسیدها هم دراومد و بدنم ضعیف بود و فشار خونِ پایین و گیج و گنگی در مغز هم باعث شده بود تا چشمهام تار بشه. خانوم پرستار جوانی اومد برای گرفتنِ خون و وصلِ سرم. بجز یکی دو بار، در باقی موارد همیشه از پشت و نیمرخ و دور دیدمش، یا زانوها و کفش هاش رو. ادبیات و لحن و میمیکی که او به کار می برد، از همان ابتدا برای من سحرانگیز بود. برای منی که در طول زندگی ام بیشتر از همه دکتر و پرستار دیدم و پرستارِ عصبانی زیاد و پزشکِ عصبانی و سگ محل نذار هم زیادتر، این جنس و لحنِ رفتار و گفتار و فیس و تعامل آنقدر جذاب و عجیب به نظر می رسید که وقتی برای بار اول، سرم رو به دستم زد و خون رو گرفت و من تنها صداش رو می شنیدم و کفشهاش رو می دیدم، تصمیم گرفتم تا دفعه ی بعد که پیداش شد، به سرعت چهره اش رو نگاه کنم. اما مطمئنم، مطمئنم که او بخاطر من، منِ "بیمار"، همه چیزش اونشب دلنشین تر و زیباتر از اوی بیرون از بیمارستان و زندگیِ شخصی اش بود. خدا بر روی صورتش در شب های بیمارستان دست می کشید. وقتی 3، 4 نصف شب، با انرژی و طنین صدایی که هنوز فراموش اش نکردم، برای چک کردن اومد و گفت علیرضا به هوشی؟ یا بیهوشی؟ همین جمله ی ساده رو طوری بر زبان آورد که می خواستم از روی تخت و با اون وضع بد و نیمه خواب، قهقهه بزنم. هنوز لحن و صدای آهنگینش رو فراموش نکردم. جملاتش فراتر از زبان، حکم پادزهر رو پیدا کرده بودند ؛ انرژی ای که می داد. بی خیالی ای که تزریق می کرد. در فکر بودم که خدایا یعنی هنوز هستند کسانی که می دونند پرستاری تنها به اِعمالِ مراقبت های پزشکی و اجرای نسخه هایی که پزشک پیچیده نیست؟

برای منی که سالهاست که رفتار و کردار پزشک ها و منشی ها و پرستارها در برخورد با خودم، یا مشاهداتِ کثیرم در برخوردشان با مردم نکته ی خاص و شوق انگیزی نداشته و دلِ خوشی از اونها نداشتم، دیدنِ این دختر و سحرِ در پسِ زیباییِ چهره و زبان و کلامش، جملاتِ در ظاهر سبک و ساده اش که مثل تمام شاهکارهای در ظاهر سبک و ساده ی تاریخ سینما هر دیالوگش تنت رو داغ می کرد، در حکم اعتقادی تازه بود به معجزه ی انسانیت. به معجزه ی پرستار. اینکه بجز خانواده ی تو(و در شکل سنتی ترش ؛ مادر)، یک غریبه هم در شمایلهایی چون یک پرستار میتونه به تو عشق و قوت قلب و زندگی و طراوت و امید ببخشه. اینکه پتانسیلها و تواناییهای بزرگِ نهفته در روح بزرگِ انسان هنوز کامل فراموش نشده. اینبار دیدنِ پرستاری که در نصف شب، سحر و جادو به دور و اطرافش پخش می کرد(کاش می تونستم از بقیه ی بیمارها هم درباره ی او بپرسم) بجای رویتِ عذاب آورِ آدم های عصبی و غرغرو و پرخاشگری که در ساعتهای صبح و عصر منت بر سر بیمارها میذارند که دارند از اونها پرستاری می کنند(حرفشان هم اینست که روزی 12 ساعت سر و کله زدن با ده ها بیمار، هر کسی رو کم طاقت و عصبی می کنه)، از تازه ترین تجربه های مهمِ زندگیِ من بود که تا پیش از این فقط افسانه هایش رو شنیده بودم و همیشه می گفتم پس کو؟ چرا ما نمی بینیم؟ اونهم منی که بیمارستانها رو آباد کردم.

پرستار اگر آنی باشه که من دیدم، چرا از حالا نباید خودش رو در بهترین جای بهشت بدونه؟ حالا، من از او ممنونم که کمک کرد تا از یک موقعیتِ جسمیِ سخت که می تونست مثل همیشه تبدیل به یک خاطره ی بد بشه، یک تجربه و خاطره ی لذت بخش بیرون بکشم. و مهمتر از اون، به من ایمان داد. من رو باز هم مومن و معتقد کرد به معجزه. معجزه ی انسان. معجزه ی پرستار ؛ به قدرتِ اعجاب آورش و سحری که خداوند وقتی او پرستار شدن رو می پذیره، در وجودِ او از نوکِ انگشتان تا نوکِ زبان قرار میده و او تنها اندکی سعادت لازم داره تا بتونه از این ذخیره و منبع الهی و هدیه ی خدایی در وجودش استفاده کنه و اونرو از روی ناتوانیِ ایمان، بی استفاده نگذاره. کاش خودشان بدونند که چه اثراتی که می تونند حتی با یک نگاه ساده، بر روی انسانهای در بستر بذارند. اگر فقط ایمانش باشه، از بابتِ جایگاه ارزشمندِ اونها، خدا آن مردمک ها رو چنان جادویی می کنه که از هر نگاهی اثر گذارتر و نیروبخش تر باشند. در اینصورت، تو، فقط "با او حرف بزن". همین.

-----------------------------------------------------------------------------------------

پریشب

ساعت 9 شب حمیدرضا صدر و دکتر شریفی در شبکه چهار قرار بود مناظره کنند. از دکتر صدر شنیدم و یادم رفت به‌تان بگویم.برخوردی بود بین کسی که ورزش را از دیدگاه مردم می‌بیند و دیگری که امیدواریم قانون. حالا این که ارتباط میان مردم و قانون چیست، بحث دیگری است. اما حالا علی دایی هم آمده پشت خط. از دست ندهید. ادامه بحث‌های این روزهای ماست. در کامنت‌ها هم چند بحث جالب به راه است.

------------------------------------------------------------------------------------

آخ آخ یادم رفته بود. این را بخوانید و بعد سراغ روزنوشت شنبه بروید. هر چند که بچه‌‌ها در کامنت‌ها اشاره کرده بودند. مستندم «آقای کیمیایی» دوشنبه ساعت 17 و30 در خانه سینما به نمایش در می‌آید. بیایید. خوش می‌گذرد. هر چند مال چهار سال پیش است. فیلم امسال‌‌ام را دریابید! شرایط تولید «آقای کیمیایی» اما می‌دانم که تکرار نمی‌شود.

شنبه 4 دی 1389

کلی نکته و یک مطلب درباره علی دایی:

خب، امروز خیلی چیزها دارم که باهاتان در میان بگذارم. قبل از این که ستون این هفته درباره علی دایی را این جا آپ کنم. اخبار و یادداشت‌های بچه‌ها (اسم نمی‌برم که جای‌ یکی خالی بماند حیف است) کافه سینما را روز به روز بهتر می‌کند. پیشرفت‌مان در فهرست‌های مربوط به پربازدیدترین سایت‌های ایران حیرت انگیز است. حالا می‌فهمم معنی و تاثیر همدلی و آگاهی چیست. یادتان هست متن مونولوگ براد پیت در حرامزاده‌های تارانتینو را حتی قبل از اکران فیلم در همین کافه گذاشتیم؟

بعد هم این که آن یک مرحله موازی شد دو مرحله موازی. هر دو تاش هم واقعا مهم است. با هم باشید فقط در این جا. نگاه این کافه روز به روز تاثیرش بیش از این‌‌ها خواهد شد. برنامه‌های تازه‌ای در روزهای آینده از ما خواهید دید!

بحث سر نقد علیرضا خوانساری بر اینسپشن هم که زیاد بود. اما یک بار دیگر خواندن‌اش را توصیه می‌کنم. جدا از موضعی که در برابر فیلم اتخاذ می‌کند. بعد هم مقاله‌آي که درباره ده درس اکران نوشته‌ام.

چند پرونده درجه یک اگر خدا بخواهد تا آخر سال خواهید خواند. از جمله پرونده فیلمنامه‌نویس‌های وایلدر در فیلم‌نگار این شماره که امروز فردا چاپ می‌شود ایشالا و خیلی مفصل شده. بیست و چند صفحه و خیلی خواندنی. صوفیا و آریا و امیررضا و کامیار و آریان و رضا و امیر و بهنام و رسول و این‌ها نوشته‌اند و ترجمه کرده‌آند. پرونده بعدی درباره کریستوفر نولان و برادرش در مقام دو فیلمنامه‌نویس است و نه کارگردان. کسی لینکی -مطلبی- چیزی دارد؟ استارت بزنید. بلیک ادواردز را که گفتم. بقیه پرونده‌ها کلی سورپرایزند.

و این که می‌شود لینک آلبوم‌هایی را که کاترین مک‌فی و آنی لینوکس برای کریسمس امسال خوانده‌اند گیر بیاورید؟ لطف می‌کنید. به عنوان معرفی هم ترانه :    جاست ا پرفکت دی از آلبوم سوزان بویل... حال‌اش را ببرید.

حامد سهرابی هم برای کاری که داشت به‌ام ای میل بزند: ghaderi_68@yahoo.com

و این هم مقاله امروزم درباره علی دایی این روزها:

دایی دور اول، دایی دور دوم

 

این بار رفتارمان با قهرمان‌مان بهتر از همیشه بود. پیش از این، و نه وقتی که علی دایی به عنوان بازیکن تیم ملی، می‌خواست رکورد بزند و از تیم ملی نمی‌رفت، و چه وقتی که دل‌مان می‌خواست افشین قطبی سرمربی تیم ملی شود و دایی به قول خودش با «خدا» لابی کرد و جایش را گرفت، از دست‌اش کفری بودیم. انگار که همیشه می‌خواست خودش را به تیم، چه به عنوان بازیکن و چه به عنوان مربی تحمیل کند. جوری رفتار می‌کرد، جاه طلبی‌اش را به شکلی بروز می‌داد و همه آن لابی‌ها و تلاش‌هایش برای ماندن و بردن، طوری بود که دوست‌اش نداشتیم. حتی وقتی گل هم می‌زد، ناراحت می‌شدیم و شخصا وقتی در نقش مربی تیم ملی به عربستان در ورزشگاه آزادی باخت، خوشحال شدم.

اما دور تازه فعالیت‌اش فرق می‌کرد. وقتی پس از شکست به عنوان مربی تیم ملی، به پرسپولیس بازگشت. این بار عوض این که خودش را تحمیل کند، داشت برای بقا مبارزه می‌کرد. دایی همیشه قهرمان، حالا مسیر دراماتیک مرسوم قهرمان‌های قصه‌ها را مجبور بود طی کند. که بر موانع غلبه کند و به هدف‌اش یعنی پیروزی برسد. تا پیش از این عادت کرده بودیم او را آن بالا ببینیم و حالا نشسته بودیم برای تماشای حرکت‌اش به سمت اوج. دایی در این دوران تازه بود که شخصیت‌اش را نه به عنوان ابر قهرمان، که به عنوان یک انسان کسب کرد و نشان داد. حالا نه او صاحب و عزیز کرده رسمی فدراسیون، که در برابرش ایستاد. حق‌اش را خواست. در موقعیت تماشاگران‌اش قرار گرفت. و همین شد به نظرم که رفتارمان باهاش تغییر کرد. حالا دیگر دایی فقط یک فوتبالیست مورد تحسین نیست. مورد علاقه هم هست. قابل هم‌ذات پنداری شده. همین است که بعد از پنج باخت، تماشاگران پرسپولیس هنوز دوست دارند که او بماند. مردمی که بعد از برد چندان دوست‌اش نداشتند، حالا بعد از باخت پایه‌اش هستند. این است که دایی برای اولین بار در زندگی‌اش، در موقعیت محبوبیت قرار گرفته. در شرایطی که در بهترین شرایط ورزشی‌اش هم قرار ندارد. این جا بحث بازنده پرست بودن جماعت ایرانی هم نیست. اتفاقا همه قهرمانی دایی و پرسپولیس را می‌خواهند، به خصوص به این دلیل که حالا دیگر در طرف آن‌ها قرار دارد. حالا یک قهرمان آسیب‌پذیر است. حالا یکی از مردم است. و مثل هر قهرمان دیگری در سراسر جهان، دارد تلاش می‌کند تا در اوج تنهایی به قهرمانی برسد. او حالا می‌داند که قهرمان تنهاست. که باید مسیرش را به اوج بی کمک و همراه و لابی طی کند. فرق‌اش این است که مردم بعضی‌ها را دوست دارند و بعضی‌ها را نه.

 

شب یلدای 89

کاش امشب که شب یلدا بود مجبور نمی‌شدم این را بگویم: حسین باغی رفت. با آنونس‌های که می‌گفت و یک مسابقه و سی سوال‌‌ای که اجرا می‌کرد خاطره‌ها داریم: قسمت‌هایی از یک فیلم به نمایش درمی‌آید، نام فیلم؛ نام کارگردان... و جواب‌اش بود: مرد آرام. کارگردان جان فورد... در روزگاری که هنوز یک عکس از جان فورد پیدا نمی‌کردیم که سیاحت‌‌ کنیم. یک خدا بیامرزی زیر لب. تنها کاری‌ است که الان می‌توانیم برایش انجام بدهیم. اگر خاطره‌ای ندارید، به خاطر من. ممنون.

ادامه: شب یلدا مبارک. این متن از مجموعه جملاتی که سایت گل از قول جواد خیابانی گذاشته بهترین متن‌ای است که برای دور هم خواندن امشب پیشنهادش می‌کنم. درجه یک. حیرت انگیز. محصول یک ذهن غریب. کامنت‌هایی هم که برایش آمده و خواهد آمد خواندنی هستند: http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=978:----70----------15--------------&catid=42:news-tv&Itemid=60

سه شنبه 30 آذر 1389

الان اواسط گفتگوی بازیکن‌ها بعد از باخت به صبا و شنیدن حرف‌های دایی و خبر بازگشت‌اش هستم. محشر.

پرسپولیس عاشششششششششششششششششششقتم

پنج شنبه 25 آذر 1389

این قدر ننوشتم و حرف‌هایم را نزدم که بلیک ادواردز مرد. از نسل سرگرمی‌سازهایی که شاد کردن مردم حرفه‌شان بود. پول‌شان را از این طریق درمی‌آوردند. پس خدا بیامرزدش. درباره‌اش بنویسید. سایه خیال این شماره ماهنامه فیلم درباره‌اش خواهد بود ایشالا. بچه‌ها چه لینک ترجمه و چه ایده برای نوشتن مطلب درباره‌اش داشتند، به نشانی‌ام مثل همیشه ای میل بزنند: ghaderi_68@yahoo.com این عکس‌اش هست که دارد به پیتر سلرز یاد می‌دهد چطوری بخنداندمان.

(همین حالا اضافه شده: راستی بچه‌ها این روزها ما را هم دعا کنید. این بخش کامنت قادر پلارک برای این روزنوشت عالی بود: ابوالفضل (ع) عرض کرد که سینه ام تنگ شده و از زندگانی دنیا سیر شده ام . اراده کرده ام که از این جماعت منافق خونخواهی کنم.)

این هم یک معرفی ناب برای آغاز روزنوشت جدید

el_debarge: second_chance

دوشنبه 22 آذر 1389

این روزنوشت تازه را با کامنت صوفیا نصرالهی برای روزنوشت قبلی شروع می‌کنیم. بس که دوست‌اش داشتم و بس که به نظرم یکی از بهترین کامنت‌های این روزنوشت در این چند ساله است. به خصوص که این روزها مدام در فکر این «مرحله موازی»‌ام. باید خیلی کمک کنید. همان طور که امروز بهروز افخمی در اولین ملاقات بعد از سفر چند ماهه‌اش کلی کمک کرد. بی‌دریغ. فقط کل فینچر گذاشت که به تلافی‌اش یادداشت منفی‌ام بر سن‌پطرزبورگ‌اش را فردا این جا می‌گذارم. با کیمیایی هم دیروز خوش گذشت. این یکی هم بعد از چند هفته دوری. به خصوص وقتی طبق معمول این روزها داشتم درباره جهان امروز و بدون مرز و ویلی لیکس و استیو جابز و این‌ها برایش می‌گفتم که استاد درآمد که خیال‌اش راحت شده که بشر از این یکی مرحله هم گذشته. که انسان باز توانسته این تکنولوژی را هم به ابزار تبدیل کند تا به مراحل بعدی برود. محشر. یک مقاله هم نوشته‌ام به بهانه کتاب تازه منتشرشده گلمکانی در این شماره ماهنامه 24 که به نظر خودم از خوب‌هایم است. پیشنهادش می‌کنم! و حالا کامنت صوفیا، و بعدش ستون این هفته من درباره نجف دریابندری که اگر حوصله داشتید، بخوانید:

« این کامنت طولانی قصه یک روز گردش من در شهرک غربه.

نمیدونم تا حالا براتون تعریف کردم یا نه ولی من عاشق بعضی خیابونهای شهرک غربم. همونقدر که از بعضی خیابونا و خونه هاش بیشتر از هر جای دیگه ای بدم میاد. از بعضی مجتمع هاش اما عاشق خیابونهای بلند و پردرخت و آرومش هستم. مثل زرافشان، سیف، درختی، سپهر، خیابونهای بلوار فرحزادی. بلواری که به لطف دانشگاه باهاش آشنا شدم. ماجرا اینه که امروز رفتم یاد خاطراتم کردم. جمعه فهمیدم که همین الان و در همین لحظه حاضرم نصف عمرمو بدوم و دوباره برگردم به دوره دانشجویی ام. میدونم که الان خیلی از دوستان دانشجو و فارغ التحصیل شاکی میشن. اما خب منم دلایل خودمو دارم. مثلا همین جمعه دیدم چه روزهای خوشی رو تو دوره دانشجوییم گذروندم. به جز یکی دو هفته امتحان(که تازه اونم بد نمیگذشت) و یکی دو روزی که جوابها میومد و احتمالا باید هر ترم واسه یکی دو تا درس غصه میخوردم، به لطف دوستان دوره دانشجویی شاهکاری داشتم. امروز رفتم و به همه اون خیابونهای پرخاطره سر زدم.

5شنبه شب خیلی بد خوابیدم. یعنی در حقیقت تا صبح نخوابیدم. این شد که وقتی 9 صبح جمعه رسیدم جلوی در کلاس برنامه نویسیم دیدم که اصلا نمیتونم از اون پله ها بالا برم و تا ساعت2 درباره شی گرایی و وراثت جزوه بنویسم. از طرفی پیچوندن چنین کلاس مهمی که کلی براش وقت و هزینه کردم در خانواده ما یه جرم نابخشودنیه. اینه که فرمون ماشین رو پیچوندم و انداختم تو اتوبان. تنها جایی از تهران که خلوته و میتونی تو خیابوناش 5 ساعت وقت بگذرونی شهرک غربه. رفتم و همین طور که خیابون سیف رو میرفتم بالا یادم افتاد که دو سال، بعد از اینکه استادم از آموزشگاه توی ایران زمین اومد بیرون، تو یکی از همین کوچه ها میرفتم پیشش کلاس پیانو. اردوان خیلی چیزها یادم داد نه فقط تو نواختن ساز که کلی سی دی کلاسیک خوب بهم داد. خوشحال بود شاگردی داره که همه عشقش اینه که پیانو یاد بگیره تا باخ و بتهووت و شومان و موتزارت بزنه و از زدن قطعات ایرانی فراریه!

یادم افتاد تو یکی از همون کوچه های اول خونه یکی از دوستان کلاس فرانسه م بود: هرمز که با هم کلی سر مهاجرت و فرانسه و کانادا بحث میکردیم. که چقدر واسه کلاس فرانسه انرژی میذاشتیم و جزوه های جورواجور پیدا میکردیم. من برای عشق به فرانسه و اون برای رفتن به کانادا. رفتم تو یکی از خیابونهای آروم سیف پارک کردم و خوشبختانه لپ تاپ بابا رو هم برده بودم نشستم تو ماشینو فیلم هالسی بزرگ و فاس کوچک رو دیدم که اولش رو 5شنبه تو کلاس امیر دیدیم و من عاشق اون آهنگهای جانی کش شدم. آفتاب میخورد تو صفحه لپ تاپ و دائم عکس خودمو تو صفحه میدیدم. هر طوری هم که تنظیم میکردم از یه پنجره ای نور میخورد و لبخندهای رابرت ردفورد رو داشتم از دست میدادم. تا آخر تنها راه ممکن بنظرم رسید. پالتومو کشیدم روی سرم و لپ تاپ رو هم گذاشتم زیر پالتو و مثل بچگی ها که نصف شب یواشکی زیر پتو کتاب میخوندم فیلمو دیدم. یه ربعی گذشت که دیدم به شیشه ماشین میزنن. سرمو از زیر پالتو درآوردم دیدم یه ماشین نیروی انتظامی بغلم وایساده و یه پلیس هم پیاده شده. خنده م گرفت که حالا چی میپرسه و چطور توضیح بدم که کلاسو پیچوندم و دارم فیلم میبینم که دیدم اونم خنده ش گرفته. شیشه رو کشیدم پایین و گفتم تو لپ تاپم نور می افتاد آخه. اونم خندید و گفت که لااقل در ماشین رو قفل کن! تشکر کردم و در ماشین رو قفل کردم و تا وقتی شارژ لپ تاپ باب تموم شد فیلمو دیدم.

تازه 11 شده بود. دوباره پیچیدم تو بلوار فرحزادی و رفتم سمت خیابون ارغوان. همونی که سرش اریکه است. رفتم وسط خیابون و تو کوچه ای که دو ترم دانشگاهمون اونجا بود. یادمه یه خونه رو گرفته بودن و تا دانشگاهمون تو میدون صنعت ساخته بشه ما رو از امام حسین بردن اونجا. بس که جای دنجی بود و فضاش بیشتر شبیه یه خونه بود تا دانشگاه از حراست و اینا تو دانشگاه ارغوان خبری نبود. یاد مونا و مریم افتادم. ما تو دانشگاه گروه 3تایی خودمونو داشتیم. از بخت خوشمون از همون اول مونا همیشه ماشین می آورد و دست به فرمونش هم عالی عالی بود. صبح های پاییز میرسیدم دم در دانشگاه و درختهای شهرک بود و یه هوای خوب پاییزی و کلاس مدار الکترونیکی. من و مونا به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم که تو این آب و هوا اصلا نمیشه سر کلاس مدار نشست. مریم و به زور راضی میکردیم و میزدیم به دل خیابونها. اتوبان امام علی. پارک کوهسار که اون موقع ها خیلی خلوت بود و سرصبح هیشکی به جز ما نمیرفت اون بالا که بادش آدمو یاد منجیل مینداخت. ویگن و هایده تو ماشین به راه بود. همون آهنگ ویگن رو که با مونا و مریم هر روز دوره ش کرده بودمو خداروشکر تو mp3 داشتم و امروز 10باری گوش دادم : بغض پاییزی ابرم، بغض یک غروب غمناک، شاهد شکستن من، قطره بارون رو خاک، غربت هر چه غروبه، غم هرچه ابر دنیاست، کوله بار این غریبه، جاده در به دریهاست....

ماشینو پارک کردم و یه ذره تو ارغوان پیاده روی کردم. رفتم سرهمون کوچه ای که همیشه وقتی واسه ناهار میخواستیم از دانشگاه بریم رستوران و از سرش رد میشدیم از پیرمردی که اون سر بود و لباس ترکمنی تنش بود، فال حافظ میخریدیم. همیشه هم حافظ یک جواب دندان شکن به سه تامون میداد. یک بار نشد حضرت حافظ اون روزها واسه به دست آوردن دل ما هم که شده بهمون امید بده!

بعد دو ترم خیابون ارغوان، یک سالی هم رفتیم دانشگاه میدون صنعت. بغل میلاد نور. امروز که رفتم دیدم همه جای خیابونمونو توقف ممنوع و پارکبان گذاشتن اما اون موقع خیابون دانشگاه خلوت بود و جای پارک کردن ماشینهای بچه ها. یاد ناهارهای میلاد نور افتادم با مونا و مریم. یاد آیس پک پایین میلاد نور که همیشه بعد از آزمایشگاه مدار با سینا و آوید و پارسا میرفتیم. امکان نداشت ما آزمایشگاه داشته باشیم و بعدش نریم آیس پک بخوریم. هفته ای یه بار آیس پک میلاد نور بودیم و صاحب اونجا بس که ما رو دیده بود همه مون رو میشناخت. سینما رو خیلی دوست داشت که اونموقع موها و ریشش بلند بود و اگه یه روزی سینا باهامون نبود، سراغشو از ما میگرفت. حتی یه بار خودش سینا رو به آیس پک دوم مهمون کرد. چقدر اون آیس پک که همه مونم خوردیم مزه داد. یاد شنبه ها افتادم و سینما اریکه که تازه باز شده بود. با حمید و امیرحسین و ابراهیم میرفتیم سینما. بدترین فیلمها رو تو اریکه دیدیم. از قلقلک بگیرید تا فیلمهای صلح میرزایی. انقدر فیلم بد دیدیم که وقتی رییس کیمیایی رو رفتیم شاهکاری بود. ابی انگار میگشت و سانس بدترین فیلمها رو پیدا میکرد. حمید همیشه میگفت احتمالا ابی نسخه هندی سه رنگ کیشلوفسکی رو دیده چون با این فیلمهایی که مارو میبره و خودش هم تو سینما انقدر با دقت میشینه و نگاه میکنه امکان نداره عاشق سه رنگ اصل شده باشه! انقدر فیلم بد میدیدیم که یه روزهایی امیرحسین همه دعا میکرد یکیمون دیر برسه و به سانس فیلم نرسیم. به جاش میرفتیم پارک ارغوان و از ساندویچی کوچیک رو به روش سیب زمینی سرخ کرده میگرفتیم و روی این چرخ های ورزشی توی پارک میچرخیدیم و حمید برامون کمل میذاشت و غیبت استادهای دانشگاه رو میکردیم.

هیچ وقت فکر نمیکردم دلم انقدر برای همه جزیات اون موقع تنگ بشه. حتی واسه روزی که من و مونا نظریه زبانها و ماشینها رو افتادیم. درسی که مطمئن بودیم پاسش میکنیم. این تنها درس دوره داشنگاه بود که افتادنش واقعا برامون زور داشت و فکرشو نمیکردیم. یه استاد پیر که اصلا درسم نمیداد و گوشش هم نمیشنید ما رو انداخت. استادی که دو ترم بعدش بخاطر رسوایی اخلاقی! از دانشگاه اخراج شد. وقتی من و مونا رو برد دیدیم که استاد مارو انداخته اول کلی عصبانی شدیم. یه مقدار فحض نثارش کردیم و از دانشگاه زدیم بیرون. سوار ماشین مونا شدیم. همین طوری که شیشه ها رو داده بودیم پایین و نوار جدید افتخاری که تازه اومده بود بیرون،صیاد، رو گوش میدادیم رسیدیم به میدون، درست یادم نیست،سرو بود یا کاج و یه دفعه تصمیم گرفتیم از لج دنیا جشن بگیریم. دوتا بستنی قیفی میوه ای بزرگ برای خودمون سفارش دادیم و بازم سوار ماشین شدیم. صدای ضبط و بلند کردیم و رفتیم کوهسار و اون بالای بالا، بلند قهقهه زدیم. من و مونا که عاشق خوندن بودیم با افتخاری صیاد رو میخوندیم. هنوزم صیاد برام بهترین آهنگ افتخاریه: چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم....از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم...

جمعه به یاد همون روز رفتم و برای خودم یه بستنی قیفی میوه ای با یه عالمه خامه روش خریدم و تو ماشین نشستم و خوردم. آخرین دور و تو خیابونهای پردرخت و آروم شهرک زدم. جایی که ازش کلی خاطره خوب دارم. جایی که میتونی با خیال راحت بچرخی و کسی مزاحمت نشه. 5 ساعت مثل برق و باد گذشت. روز خوبی بود. عذاب وجدان نرفتن کلاس ته وجودم بود اما تجدید اون همه خاطره...دلچسب بود.

من دیگه اون صوفیای سرحال و بیخیال و بی مسئولیت دوره دانشجویی که کارش فقط درس خوندن باید میبود (و تازه همین کارو هم دقیق انجام نمیداد)، صوفیایی که فکر میکرد وارد دانشگاه شده و خیالش دیگه راحت بود بابت زندگی و آینده ش نیستم. از اردوان مدتهاست بیخبرم و کلاس پیانو نمیرم دیگه. هرمز رفته کانادا. مریم ازدواج کرده و تبریزه. سینا و پارسا انقدر گرفتارن که وقت نمیشه با هم قرار بذاریم. امیرحسین رفته سوئد. آوید رفته اسکاتلند. ابی رفت انگلیس دکترا گرفت و برگشت اما چند وقتیه که باز پیداش نیست. حمید گرفتار زندگی خودشه...ولی هنوز مونا هست که تو فکر رفتنه و داره کاراشو میکنه که بره کانادا. جمعه بهش زنگ زدم و گفتم که جای هردومون رفتم زیارت همه اون جاهایی که روزهای خوش عمرو گذروندیم. قرار شد در اولین فرصت با مونا، اندفعه دوتایی، سری به شهرک غرب بزنیم. به بلوار فرحزادی. خیابونی که بیشتر از همه خیابونهای تهران دوستش دارم.

پی نوشت: فکر کنید کامنت به این طولانی پی نوشت داره. ولی محرمه و نمیتونم بگم چقدر خوشحالم از اینکه هنوز مسجد محله مون دسته داره و همین الان یه دسته از سر کوچه رد شد. طبق معمول دویدم دم پنجره و سرمو کردم بیرون علم‌ها رو دیدم. دسته سینه زنها رو و سنج‌ها و زنجیرها رو. و صدای نوحه ای که خیلی دوستش داشتم. تا آخر هفته کارم همینه. گوش به زنگ صدای سنجم تا بدوم دم در یا پنجره و دسته رو تماشا کنم. که همین طور که سرم بیرونه به آسمون شب نگاه کنم و بگم: السلام علیک یا ابا عبدالله. که کلی از امام حسین بخوام که کمکم کنه. که وقتی نوحه از زبون بچه های کربلاست گریه کنم. که دلم با صدای محکم طبل و سنج بلرزه. که محرم هنوز برام محرم باشه. که دلم برای زیارت عاشورا خوندن تنگ بشه.

بچه ها دیگه خیابون شریعتی که قبلا میرفتیم خبری نیست. بچه تر که بودم میرفتیم امیریه. حالا بهم خبر بدین کجا میتونم برم که دسته های عزاداری رو ببینم؟ که سرمو جلو علم و کتلها خم کنم؟که صدای نوحه شون اشک آدم رو دربیاره؟

پی نوشت2: راستی بچه هایی که واسه شبکه اجتماعی نوشتین کلی بهتون حسودیم میشه ها! اصلا از اینکه پرونده شبکه اجتماعی درمیاد و من توش هیچ نقشی ندارم ناراحتم. این فیلمی بود که خیلی دوست داشتم تو پرونده ش باشم و از همون کامنت اولم بعد دیدن فیلم گفتم که چقدر دوست دارم براش بنویسم. چقدر ایده دارم. اما وقتش تموم شد دیگه و به دلایلی نشد من باشم. خیلی هم غصه م شد که وقت گذشت و نشد منم باشم. حالا منتظرم فقط پرونده ای که شما در آوردین رو بخونم.

پینوشت3: یه معرفی هم داشتم ولی دیگه میذارم واسه بعد. طولانی شد.

پی نوشت4: خوش به حال همه اونایی که به اون مرحله موازی میرسن که شاهکاره.»

و این هم ستون این هفته من:

برای تجلیل از دریابندری

یکشنبه چهاردهم آذر 1389، صنف دریانوردان ایران با همراهی ماهنامه سینما-تئاتر مراسم بزرگ‌داشت از نجف دریابندری را برگزار کرد. خبرش را که شنیدم هیچ انتظارش را نداشتم. دریابندری را بیش‌تر به عنوان مترجم می‌شناسیم. و برای من تاثیرش از اغلب نویسنده‌های ایرانی بیش‌تر بود. پس وقتی استاد را روی سن تالار بزرگ برج میلاد دیدم، کلی خوشحال شدم. برگردان‌اش از وداع با اسلحه ارنست همینگوی، ترجمه‌ای که در بیست و چند سالگی انجام‌اش داد، شاید بیش‌تر از هر متن دیگری تحت تاثیرم قرار داده. اولین بار اواخر دوران دبستان بود که ترجمه دریابندری را به عنوان یک قصه غمگین شیرین خواندم و از آن به بعد، مدام این تجربه را تجدید کرده‌ام. و در هر دوره‌ای از عمرم، تاثیر خودش را گذاشته. تکراری است که بنویسم مدیون این متن‌ام. درکی از نثر روزنامه نگارانه همینگوی، در این ترجمه هست و تر و تازگی که احتمالا از جوانی پر شوق و تجربه دریابندری می‌آید. بعدا ترجمه‌های دیگری از دریابندری هم خواندم. از تاریخ فلسفه غرب برتراندراسل و پیرمرد و دریا و برف‌های کلیمانجاروی باز همینگوی، تا رگتایم دکتروف. و افسوس خوردم که چرا سرگذشت هکلبری فین را در همان روزها و شب‌های خوش ده-دوازده سالگی، با ترجمه دریابندری نخواندم. (که دفعه اول دیدن و خواندن، به قول والتر پیجن فیلم دره من چه سرسبز بود، برای خودش چیز دیگری است.) چنین کنند بزرگان هم کتاب بالینی دوران دانشجویی بود. به خصوص بخش مربوط به هانیبال و فیل‌هایش. پیشنهادش می‌کنم. از خواندن هیچ متنی، این قدر نخواهید خندید. دو سه سال پیش هم که کتاب گفت و گویی با دریابندری چاپ شد (مهدی مظفری‌ساوجی، انتشارات مروارید) که کلی چیزهای خوب ازش یاد گرفتم. نه فقط به خاطر پاسخ‌های روشن آقای مترجم، که بیش‌تر به خاطر برخورد پر از شانه خالی‌کردن‌ها‌ی حکیمانه‌اش در برابر همه آن سوال‌های کلی، تعریف‌های خطی، نظریه‌های ظاهر پذیرفته شده و قالبی. و در عوض تلقی درستی که از ارتباط میان دولت و کپی رایت و برخورد نویسنده با ممیزی داشت. و مرور میانه و نه دشمنانه یا رفیق‌بازانه‌اش با دوستان و روشنفکرهای نسل‌های مختلف مملکت. این چند جمله قشنگ از آقای دریابندری را هم در همان گفتگو خواندم: «باید اثر را جوری ترجمه کنید که خواننده فکر کند با یک اثر فارسی رو به روست و نه ترجمه.» و: «اصل ماجرای نوشتن در واقع سرگرمی است.» و بالاخره: «نویسنده پیش از هر چیز می‌خواهد برای ما داستان‌اش را نقل کند. مارک تواین هم دارد داستان هکلبری را نقل می‌کند. بعد که داستان منتشر شد؛ اگر خوب بیان شده باشد، می‌تواند هر نوع تعبیر و تفسیری داشته باشد.»

به هر حال از برگزار کنندگان این برنامه به این خاطر ممنونیم. نمی‌دانم چند بار در چند مقاله این کار را انجام داده‌ام. که بخشی از ترجمه استاد از وداع با اسلحه را نقل کرده‌ام. اما امروز هم برای خودش فرصتی است: «در ماه سپتامبر نخستین شب‌های خنک آمد؛ بعد روزها خنک شد و برگ‌های درخت‌های پارک رنگ باختند و ما دانستیم که تابستان رفته است. وضع جنگ در جبهه بسیار بد بود و نمی‌توانستند سان گابریل را بگیرند. در فلات باین سیتزا جنگ به پایان رسیده بود و در نیمه‌ی ماه جنگ سان گابریل هم نزدیک به پایان بود. نمی‌توانستند سان گابریل را بگیرند. اتوره به جبهه برگشته بود؛ اسب‌ها به رم رفته بودند و دیگر اسب دوانی نبود. کراول هم به رم رفته بود...»

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا
حامی پروژه ملی جوملا فارسی شرکت نوید ایرانیان